تبليغاتX
ساختن دنیای جدید
داستانهای کوتاه بزرگان

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

۱- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

۲- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

۳- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

۴- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های  شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

۵-لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

۶- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

۷-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:37 PM  توسط هیمن | 

1- شما وقتی سیب زمینی را بصورت پخته از آتیش بیرون می آورید ظرف یک ساعت در معده
هضم خواهد شد. سیب زمینی آب پز ظرف 4 ساعت هضم میشود و سیب زمینی سرخ کرده ظرف
12 ساعت نصفش هضم و نصفش از طریق معده اخراج خواهد شد.

این رو گفتم برای پدر مادرهایی که به بچه بیچاره چیپس میدهند و شب طفل بیچاره
موقع خواب باید صد دفعه این پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از این چیپس
جذب بدنش شود.

2- کسانی هم که سراغ من می آیند و اعلام میکنند: چرا میگید پفک سمی است؟

جهت اطلاع کافی است پفک را با آب خیس کنید و با شصت دستتان آن را به سرامیک
آشپزخانه بچسبانید. بعد از 8 ساعت عمرا” بتونید این پفک خشک شده را از دیوار
بکنید. باید کلی کاردک و چاقو بزنید تا کنده شود. حالا حساب کنید این پفک با
بزاق چسبنده خیس میشود و وارد دیواره معده میشود….

3- یک روش هم برای کسانی که مدعی هستند سیستم گوارش و جذب آنها هیچ مشکلی ندارد:

یك حبه سیر را بطور كامل بدون جویدن و خورد شدن قورت داده اگر قبل از 24 ساعت
از بدن خارج شد بدن سالم است زیرا در این مدت هیچ میكروبی در بدن نمی تواند رشد
كند.و اگر طولانی تر شد دچار یبوست (محل رشد میكروب )بوده و بیمارید

4- قدیم ندیما دستشوئی ما ایرانی ها (اون موقع بهش میگفتند خلاء) یک گوشه در
دورترین نقطه حیاط بود که بابابزرگ و مامان بزرگای ما وقتی میخواستند بروند
داخل مستراح یک دستمال به سرشون میبستند .

اون موقع دلیل این کار این بود که بخارات ناشی از ادرار(شامل اسید اوریک و
فسفریک و..) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع سلامتی تاثیر فزاینده ائی داشت و
یکی از عوامل ریزش مو بود…در ضمن مثل الان اینطوری نبود که بروند مستراح و 6
ساعت بنشینند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند.چون حتی در شریعت ما مسلمانها ذکر
شده که ماندن زیاد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ایرانی ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذیرائی و تازه بین سنگ
توالت و محل شستن دست هیچ دری هم وجود نداره ..به دلیل مشکلات تغذیه ما ایرانی
ها مجبوریم حداقل 10 دقیقه اونجا بساط پهن کنیم و خانم خونه هم یک حوله انداخته
روی جا حوله ائی در دستشوئی و خبر نداره این حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی
ادرار و مدفوع دارد و آقای بیچاره هم بعد از وضو و شستن صورت اون حوله را
میماله توی صورتش و فاتحه مع الصلوات. (یعنی آخر آلودگی)

این موضوع را من با محلول تنتورید و.. امتحان کردم و حوله حاوی این بخارات را
داخل آن قرار دادم و دیدم ظرف چند دقیقه این محلول حاوی انواع اسیدهای باز شده
است. خلاصه اینکه یکی از عوامل ریزش مو و بیماری های ما ایرانی ها همین بخارات
ناشی از ادرار در توالت های ماست.

برای حل این موضوع: اول حوله را خارج از توالت و روی جای مخصوص قرار دهید. دوم:
روی سنگ پا کمی سرکه ریخته و هفته ائی یک دفعه این سنگ پا را به مدت 4 ساعت در
کنار سنگ توالت قرار بدهید.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب این بخارات
سمی خواهد بود.

راستی حالا که صحبت از توالت شد بد نیست بدونید: قدیم ندیما وقتی توی جنگ کسی
جراحت میدید و بدنش زخم برمیداشت فورا” روی زخم خود ادرار میکرد و یک موم عسل
روی آن قرار میداد و با پارچه روی زخم را میبست.

دلیلش هم اینه که ادرار استرلیزه ترین و پاکیزه ترین محصول تولیدی از کلیه و
بدن است و شاید دلیل اینکه دین اسلام آن را نجس شمرده این است که تا در محیط آزاد و
خارج از بدن قرار گیرد به علت این استرلیزه بودن فورا” باکتری و آلودگی محیط را
به خود جذب میکند.

 

5- بعد از تمام این حرفها میخواهم یک نسخه سحر آمیز به کسانی بدهم که از ضعف اعصاب
و سوزش و تپش قلب رنج میبرند…تا یک موضوعی پیش میاد زود قاطی میکنند و عصبانی
میشوند.

یک سیب خنک(یخچالی) را رنده کنید + داخل این پالودهء سیب یک قاشق چایخوری تخم
بادرنجبویه(فرنجمشک) اضافه کنید + یک استکان عرق بهار نارنج + یک استکان عرق
بیدمشک اضافه کنید. یک قاشق قبل از خواب صبح یا ظهر و شب میل کنید.

این مجموعه سحرآمیز اعصاب را آرام میکند و قلب را از سوزش و تشنج باز میدارد و
خواب آرامی در پی خواهد داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:34 PM  توسط هیمن | 

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل ....

آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.


روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!!!!

 

همیشه یادمون باشه در برخورد با مشکلات می تونیم یه جور دیگه فکر کنیم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:28 PM  توسط هیمن | 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده.
او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!


نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:9 PM  توسط هیمن | 


پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.  

 پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.  

 پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.
همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!  

 چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.
اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟  

 پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:8 PM  توسط هیمن | 

طرز تهیه موفقیت

 

مواد لا

طرز تهیه موفقیت

 

مواد لازم:

 

١- یک عدد هدف

 

٢- یک فنجان باور مثبت

 

٣- نصف لیوان مغز (خواهشا سالم!)

 

۴- یک قاشق میوه خوری شعور

 

۵- توکل (هر چه بیشتر بهتر)

 

۶- سر سوزن تلاش

 

٧- علاقه و انگیزه به میزان لازم

 

 

 

طرز تهیه:

 

ابتدا شماره ی ١ را شماره ی ٢ با حرارت ملایم خوب بپزید. سپس به آن

 

 

شماره ی ۴ را اضافه کنید و خوب هم بزنید.

 

 

آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشد اهدافتان ذغال می شود!

 

بعد از اینکه عملیات پخت کامل شد هدف را مقابل خودتان

 

قرار دهید و به آن خیره شوید.

 

 

با استفاده از شماره ی ٣ آن را دست یافتنی و نزدیک تصور کنید.

 

 

سپس با شماره ی ۷ به طرف آن حرکت کنید

 

و «از موانع سر رهتان٬ پلکان صعود بسازد.»

 

شماره ی ۶ را به طور مستمر بکار ببندید

 

و در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ی ۲ نظاره گر موفقیت باشید.

 

راستی! یادمون نره٬ شماره ی ۵ بهترین طعم دهنده ی این نوع غذاهاست

 

که اگه نباشه غذامون خورده نمیشه!

زم:

 

١- یک عدد هدف

 

٢- یک فنجان باور مثبت

 

٣- نصف لیوان مغز (خواهشا سالم!)

 

۴- یک قاشق میوه خوری شعور

 

۵- توکل (هر چه بیشتر بهتر)

 

۶- سر سوزن تلاش

 

٧- علاقه و انگیزه به میزان لازم

 

 

 

طرز تهیه:

 

ابتدا شماره ی ١ را شماره ی ٢ با حرارت ملایم خوب بپزید. سپس به آن

 

 

شماره ی ۴ را اضافه کنید و خوب هم بزنید.

 

 

آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشد اهدافتان ذغال می شود!

 

بعد از اینکه عملیات پخت کامل شد هدف را مقابل خودتان

 

قرار دهید و به آن خیره شوید.

 

 

با استفاده از شماره ی ٣ آن را دست یافتنی و نزدیک تصور کنید.

 

 

سپس با شماره ی ۷ به طرف آن حرکت کنید

 

و «از موانع سر رهتان٬ پلکان صعود بسازد.»

 

شماره ی ۶ را به طور مستمر بکار ببندید

 

و در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ی ۲ نظاره گر موفقیت باشید.

 

راستی! یادمون نره٬ شماره ی ۵ بهترین طعم دهنده ی این نوع غذاهاست

 

که اگه نباشه غذامون خورده نمیشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 10:0 PM  توسط هیمن | 
 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبه رو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
...
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:58 PM  توسط هیمن | 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم كه كامروا شوی.



 

- اول این كه سعی كن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

- دوم این كه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

- و سوم این كه در بهترین كاخها و خانه های جهان زندگی كنی.


 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یك خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این كارها را انجام دهم؟

 

لقمان جواب داد:

- اگر كمی دیرتر و كمتر غذا بخوری هر غذایی كه می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

- اگر بیشتر كار كنی و كمی دیرتر بخوابی در هر جا كه خوابیده ای احساس می كنی بهنرین خوابگاه جهان است.

- و اگر با مردم دوستی كنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:57 PM  توسط هیمن | 
 


در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."

پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."

"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."

"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:29 PM  توسط هیمن | 
 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:14 PM  توسط هیمن | 
 

معلم پای تخته داد می زد..صورتش از خشم گلگون بود..ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود..ولی آخر کلاسها لواشک بین خود تقسیم می کردند وآن یکی در گوشه ای دیگر«جوانان»را ورق می زد..

برای اینکه بی خود های هوی می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد...با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است...

از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند..

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت..

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود..

و او با پوزخندی گفت:اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود..

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بال بود وآن سیه چرده که می نالید پایین بود..

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد..

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس دیوار چین هارا بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:یک با یک برابر نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:8 PM  توسط هیمن | 
 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است

 روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد...  شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟

 نتیجه گیری :

1. راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

2.در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی.

3.همه  راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 9:4 PM  توسط هیمن | 
مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گرا نترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدرداده است.مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها رابرای هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند که دخترش چقدردوستش دارد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 8:59 PM  توسط هیمن | 
 

جالب است بدانید که بسیاری از گیاهانی که به عنوان چاشنی به غذای اصلی خود اضافه می کنید و یا بخشی از ترکیبات اصلی وعده های غذایی است نقش شگفت انگیزی در ترمیم، التیام و درمان دارد.

مهم ترین و شاخص ترین این گیاهان با نقش فوق عبارتند از:

1- رزماری (اکلیل کوهی):

این گیاه به عنوان دارویی تقویت کننده مغز در پزشکی سنتی چین کاربرد دارد.این گیاه حاوی روغن عصاره ای است که فعالیت مغز را تحریک کرده و هوشیاری را افزایش میدهد.

همچنین برای تقویت سیستم گوارش و ایمنی بدن مفید است.برای برخورداری از خواص معجزه آسای این گیاه می توان آن را مثل چای دم نمود و مصرف کرد و یا مثل چاشنی به غذا و سوپ اضافه کرد و یا از عصاره آن برای عطر انگیز کردن خانه استفاده کرد.

2- نعناع:

نعناع و خانواده گیاهی آن مثل سوسنبر و پودنه یکی از گیاهانی هستند که در علم پزشکی دارای چندین کاربرد هستند.مثلا نعناع فلفلی و یا سوسنبر باعث افزایش مواد مترشحه مفید دستگاه گوارش می شود.اغلب ناراحتی های گوارشی را تسکین می دهد.همچنین حاوی آنتی اکسیدان هایی است که کبد را پاکسازی نموده،سموم را از بدن دفع نموده و بینایی را تقویت می کند.می توان این گیاه را دم نموده و نیم ساعت بعد از صرف غذا نوشید تا از بروز ناراحتی های گوارشی در امان بود.

3- آویشن:

در زمان سرما خوردگی و ابتلا به آنفولانزا می توان مقداری از این گیاه را دم نموده و بنوشید.زیرا دارای خاصیت ضد باکتریایی،ضد ویروسی و ضد عفونی کنندگی است.این گیاه همچنین در تنظیم سیستم گوارش و پیشگیری از نفخ موثر است.

4- مریم گلی:

مریم گلی باعث افزایش اکسیژن در بخش کورتکس مغز و بهبود نیروی تمرکز می شود.این گیاه در تقویت عملکرد مغز بسیار موثر است.روش مصرف آن می تواند به عنوان چاشنی باشد .

5- پیاز کوهی:

یکی از خانواده های سیر و پیاز،سوسن یا پیاز کوهی است که حاوی مقدار قابل توجهی از ویتامین c و مواد معدنی ضروری مثل پتاسیم،کلسیم،آهن و فولیک اسید می باشد.


در پزشکی چین برای پاک سازی بینی گرفته،پیشگیری از بوی بد دهان،تسکین درد معده،تقویت کمر و افزایش گردش خون و درمان سردی دست و پا استقاده می شده است.این گیاه نیز می تواند به عنوان چاشنی و مطابق با ذائقه،به بعضی غذاها اضافه شود.

6- ریحان:

این گیاه یکی از ترکیبات غذایی مورد علاقه مردم ایتالیا است .بوی این گیاه انرژی را مضاعف میکند و سرشار از بیوفلاونوئیدی است که در حفظ سلول های DNA از تشعشعات مفید است.

7- گشنیز:

این گیاه نیز تقویت کننده انرژی و سیستم ایمنی بدن است و هضم را نیز بهبود میبخشد.

8- جعفری:

مردم چین از این گیاه برای خنک نگه داشتن کبد و پاکسازی چشم استفاده می کردند. گفته می شود که این گیاه چشم را از تشعشعات UV حفظ می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 8:53 PM  توسط هیمن | 
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عكسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شكستگي نداشته باشه "
پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست .
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .
پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است ! . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت 7:21 PM  توسط هیمن | 
مردی که کوهی را برمیدارد.با برداشتن سنگهای کوچک آغاز میکند.(ویلیام فاکنر)

باور کن!اگر اززندگی چیزی نخواهی.چیزی بدست نخواهی آورد!

به یاد داشته باش!تو معمارزندگی خودت هستی.پس شکستهایت راگردن کسی نینداز!

کلمات سرچشمه ای سوتفاهم ها هستند.

زندگی یک بوم نقاشی است که درآن از پاک کن خبری نیست!(جان کنفیلد)

زندگی یک جاده یک طرفه است.یکبار حق انتخاب داریم.

امروز فردایی است که دیروز نگرانش بودی!

هر روز صبح در بانک زمان ما۸۴۴۰۰ثانیه واریز وتاپایان شب به پایان می رسد.اگر پول بود آنرا حتما خرج می کردید الان زمان است چیکار میکنید؟!!!

دیروز به تاریخ پیوست.فردا معما است.وامروز هدیه است!!!

بزرگی ما به هدفی است که در سر داریم وآن را می جوییم.شما اکنون چه هدفی در سر دارید؟به همین میزان عظیم هستید؟

سه راه در پیش پای ما نهاده شده است.پلیدی.پاکی.پوچی.کدام راه را انتخاب میکنی؟

یک سوراخ بالا ویک سوراخ پایین باکیلومترها روده.نامش آدم!(جلال آل احمد)

زنبور عسل شهد گل را می نوشد چه پس می دهد؟الاغ هم گل وعلف چه پس می دهد؟این اشرف مخلوقات چکیده وعصاره ی پاکیزهترین ولطیف ترین موهبتهای طبیعت را می خورد چه پس می دهد؟ آیافرایندعمل ما به زنبور عسل نزدیکتر است یا به الاغ.....؟

این سالها نیستند که زندگی را می سازند بلکه لحظاتند!

بودا بمعنای(ازخواب بیدار شده)یا(به حقیقت دست یافته)میباشد.شما کی بودا می شوید؟!!!!!

دانستن هدف زندگی یا دانستن بهترین راه خدمت به خدا کافی نیست افکار خودت را به عمل در اور راه خودش را نشان می دهد.(پائولو کوئلیو)

هیچ راه میان بری وجود ندارد.هیچ چیز ارزان بدست نمی ایدوهمیشه بهترین راه دشوارترین اوست!!

خم می شوم اما خرد نمی شوم.(ژان دولافتن)

اگر کسی از خانه بیرون بیاید ونداند به کجا می رود احمق است!

در این مرحله هدفمند جهت دار آگاه اندیش وهوشمند هستیم یقینا می توانیم با قلم آگاهی بر سینه سپید فرداهای سبز خویش بجای سرنوشت بنویسیم عقل نوشت!

برایمان شفاف ومشخص وروشن است وآرزوها که حکم مسیر را برایمان دارند در پیش رویمان جاریند اما اشتباه نکنیم مسیر را با مقصد!

آب اگر راکد بماند چهرهاش افسرده خواهد گشت و بوی گند میگیرد!

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد دلیل آن است که شما چیزی زیادی از او نخواسته اید!!

عمری را که با مرگ تمام شود هیچ ارزشی ندارد.(پائولو کوئلیو)

خودت را تکانی بده رنگ زندگیت را تغییر بده!

خوب گوش کن!زندگی یعنی.به خاطر گذشته کلاهت را بردار(پوزش برای خطاها)به خاطر اینده استین را بالا بزن(تلاش برای اهداف).

یادت باشه!خوردن و خوابیدن وسیله ای است برای زندگی نه هدف آن!زندگی رو با زنده بودن اشتباه نگیر!

همین حالا انتخاب کن!میخواهی زندگی کنی یا فقط زنده باشی؟

انسان آینده خویش است.

اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست.(سارتر)

هر چه تلاش آگاهانه تر باشد رشد هم سریعتر است.

اگر هدف خداوند ازافرینش انسان این است که بیشترین حجم غذا را بخورد نهنگ را قبلا برای این منظور آفریده است.اگر هدفش این بود که موجودی داشته باشد که بیشترین زاد وولد را انجام دهد موش را قبلا آفریده است.پس چه رسالتی به دوش انسان است و مسئولیت او در این جهان چیست؟

اعتماد بنفس واقعی همیشه از درون سرچشمه میگیرد نه از بیرون.

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است!

شکستها از ما انسانهای توانمندتری می سازد.

بهشت یعنی شادی.خنده.سرور و شعف.

عشق واقعی در باغچهء روح شکوفا می گردد وعسق مجازی در بستر جسم!(جبران خلیل جبران)

عشق استارت موفقیت و انگیزه اجرای تمامی کارهای سخت و دشوار است.

عشق یعنی یافتن بهشت روی زمین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 6:18 PM  توسط هیمن | 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است و میتواند تا 70 سال عمر كند  ولى براى اینكه به این سن برسد باید تصمیم دشوارى بگیرد.

زمانى كه عقاب به 40 سالگى مى رسد ، چنگالهاى بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوك بلند و تیزش خمیده و كند میشود. شهبال هاى كهنسالش بر اثر كلفت شدن پرها به سینه اش مى چسبند و پرواز براى عقاب دشوار میگردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روى دارد. یا باید بمیرد و یا آنكه فرایندى دردناك را كه 150 روز به درازا میكشد بپذیرد.

براى گذراندن این فرایند عقاب باید به نوك كوهى كه در آنجا آشیانه دارد پرواز كند. نوكش را آنقدر به سنگ بكوبد تا از جاى كنده شود. پس از كنده شدن نوكش، عقاب باید صبر كند تا نوك تازه اى در جاى نوك كهنه رشد كند ، سپس باید چنگالهایش را از جاى بركند. زمانى كه به جاى چنگالهاى كنده شده ، چنگالهى تازه اى درآیند ،آنوقت عقاب شروع به كندن همه پرهاى قدیمیش مى كند.

سرانجام پس از 5 ماه عقاب پروازى را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده و 30 سال دیگر زندگى میكند.

چرا این دگرگونى ضرورى است؟

بیشتر وقتها براى بقا ، ما باید فرایند دگرگونى را آغاز كنیم. گاهى باید از خاطرات قدیمى ، عادتهاى كهنه و سنتهاى گذشته رها شویم.

تنها زمانى كه از سنگینى بارهاى گذشته آزاد شویم میتوانیم از فرصت هاى زمان حال بهره مند شویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 3:39 AM  توسط هیمن | 
 

اما پر از دلتنگی ام! نمیدانم با این طاقت کم شده که می شمارد همه این روزها رو تا بگذرند این ابرهای سیاه و برسد روز آفتابی، چی کار باید بکنم! نمیدانم با این دردی که انگار میخ رفته باشه تو قلبم چی کار کنم! هیچ وقت اینقدر بی تاب نبودم!

 اما میدونم بالاخره یک روز خوب میاد!


روزی که بشه باهاش همه

غصه ها
و
دردها
و
گریه ها
و
تنهایی ها
و
 دلتنگی ها
و
بی تابی ها
و
خیلی چیزهای دیگه رو فراموش کرد.

میدونم که میاد... خوشبینم که میاد....یقین دارم که میاد....اما اگر هم نیومد، قول میدم خودم!  برم و بیارمش!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 3:15 AM  توسط هیمن | 
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد.

خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد.

خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند.

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند.

انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.

خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری.

هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم.

خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟

با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم.

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .


مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام.

یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن.

بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی.

خوش به حال مسافركش های میدان آزادی / هر روز آزادانه فریاد میزنند/ آزادی، آزادی.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/10ساعت 2:8 PM  توسط هیمن | 
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:55 PM  توسط هیمن | 
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان
کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا

استاد پیر را به قصر آورند...

 


عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای

آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش

را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه

نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین

عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از

گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش

خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده

خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند،

اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده،

همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب

فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع

سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به

شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه

نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر

این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک

خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که

بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:49 PM  توسط هیمن | 

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.


مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد  ، بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده.


در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد 


وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید

"پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد

آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد

حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر

روز بعد آن مرد خودکشی کرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید که: اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

مراقب افکارتان باشید   که تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:31 PM  توسط هیمن | 

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:18 PM  توسط هیمن | 
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
 انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم
دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که ....
توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با  کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:14 PM  توسط هیمن | 


بچه بودیم ار آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم

یك ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون

مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛

دیگه همون بچه هم نیستیم
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 3:9 PM  توسط هیمن | 
 
روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد.
یكی از آنها سریع كفش ورزشی اش را از كوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
...دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. كافیست از تو سریعتر بدوم
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 2:57 PM  توسط هیمن | 
هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

برای پادشاهی انگشتری به عنوان هدیه  آوردند ولی روی نگین  انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود به نظرش رسید که چیزی  روی انگشتر بنویسد که لایق شاهی  بوده و پندی برای او باشد.

همه وزیران را صدا زد وگفت: هر کسی جمله و حرف با ارزشی بگویید جایزه خوبی خواهد  گرفت.هر کسی به چیزی گفت ولی شاه خوشش نیامد.

تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت:با شاه کار  دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام همه ولی آنها قبول نمی کردند.

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود شاه گفت تو چه
جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست: هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد

پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی؟ پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.

شاه دستور داد آن را  روی انگشترش حک کنند. از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد این جمله را میگفت و همه افراد دربار آن را  میگفتند، تا اینکه یه روز  پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و   تا از انگشتان شاه  را برید و قطع کرد

شاه ناراحت شد، وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده، به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند
چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند.

این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت پس او را ول کردند.

شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به  نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است

شاه این راگفت واو را مسخره کرد وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم  شد شاه گفت چطور؟

وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر میبودم آنها مرا میخوردند پس به نفع من هم بوده است وزیر این را گفت و رفت
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 2:53 PM  توسط هیمن | 
روزی مردی خواب عجیبی دید، او خواب دید نزد فرشتگان است و کارهای آنها را نظاره می کند،هنگام ورود،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند، باز می کنند، و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید ،شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.


مرد پرسید:شماها چکار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است،ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند،ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط بگویند :

" خدایا شکر
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 2:39 PM  توسط هیمن | 
حس نتوانستن یا بهتر بگویم این توهم خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است.
از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه جالبی را برایت نقل می کنم:

می گوید: توی یه سیرک یه تربیت کننده فیل دیدم که یه فیل رو تنها با یه طناب نه چندان کلفت بسته بود. من با خودم گفتم چرا یه همچین جانور بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه.

آخرش به اون تربیت کننده گفتم: مگه این فیل نمی خواد آزاد باشه؟
گفت: بله!
گفتم: یه فیل مثل این نمی تونه این طناب رو پاره کنه؟
گفت: به راحتی!
گفتم پس چرا این طناب رو پاره نمی کنه؟

گفت: خیلی ساده است…

وقتی این فیل کوچک بوده این طناب رو به پاش بستن. اون وقت سعی کرده این طناب رو پاره کنه اما چون قدرتش رو نداشته نتونسته.
این حس نتوانستن برای همیشه توی وجود این فیل مونده.
حتی الان هم که قدرتش رو داره هنوز فکر می کنه که نمی تونه!
برای همین هم سعی نمی کنه

برای همین هم نمی تونه!

به همین سادگی!!


+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 2:30 PM  توسط هیمن | 
همه چهار زن دارند!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش

در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی"، تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم! ا

لف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک می‌کند.

ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/02ساعت 1:59 AM  توسط هیمن |